چشم بارانی تو گریه دهد باران را
چون غروبی که غم انگیز کند انسان را
چارده سالِ تمام است که در زندانی
توفقط زجر کشیدی همه دوران را
طعنه و زخم زبان وکتک و اشک فراق
سوخت زخم جگر تو جگر زندان را
ازیهودی سیه دل چه توقع داری
اینکه توروزه بگیری و بِبُرّد نان را
هرچقدرم تو تحمل بکنی ممکن نیست
که تحمل بکنی خنده زندانبان را
باچه لحنی سخن از مادرتو می گویند
هیچ کس نیست بگیرد اینان را
دهنت زخم و سرت زخم وهمه پیکر زخم
ملک الموت چطور از تو بگیرد جان را
روی در می برنت کاش بگیرد دستی
بدن بی رمق و این سر آویزان را
شب جمعه چقدر روضه گرفتی تنها
حفظ بودی همه روضه این دیوان را
ده نفر اسب دواندند بروی بدنی
نعل تازه زده بودند همه اسبان را
به قلم :
شاعر و مداح اهلبیت(ع)
مهدی نظری
موضوعات مرتبط: اشعار
تاريخ : شنبه ۱۳۹۸/۰۱/۱۰ | ۲:۲۶ ب.ظ | نویسنده : مهدی نظری |
