تو ترحم نکنی پس که ترحم بکند
توتبسم نکنی پس که تبسم بکند
پشت هم جرم و خطاهای من بی سرو پا
آتش معصیتم را پر هیزم بکند
همه جا بنده تو رفته و ردش کردند
عاقبت آمده تا باتو تکلم بکند
تونگاهش نکنی بار گناهش اورا
آخر انگشت نمای همه مردم بکند
خواهش بنده ات این است نخواهی محشر
درشلوغی پسر فاطمه را گم بکند
بگذارید که این بنده بماند تاکه
دوسه خط گریه برای شب سوم بکند
یک نفرنیست که درهلهله  شام خراب
سینه اش را سپر صورت خانم بکند

آنقدر‌موی سرش سوخت درآتش کم شد
چادرسوخته اش تا به ابد پرچم شد


موضوعات مرتبط: اشعار

تاريخ : جمعه ۱۳۹۹/۰۲/۱۹ | ۹:۴۷ ب.ظ | نویسنده : مهدی نظری |
.: Weblog Themes By Bia2skin :.